ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

شیوا جان، عزیزم! ( سارا)


شیوا جان،
عزیزم!
سلام

امروز حدود 10 ماهی می شود که با ما حرفی نزدی و کامنت های کوتاه و بی نشان مرا در وبلاگت نخوانده‌ای؛ اما با وجود این فاصله زمانی، امروز می خواهم دلم را به دریا بزنم و از حسی غریب و جدید در خود با تو بگویم. با تویی که می دانم مطمئناً به حرفم نخواهی خندید و به واقع این تنها تویی که باید این حرف را بشنوی و البته در این میان، به این هم امید دارم که شاید، در نهایت، با تصور آرامش نگاهت، بتوانم کمی با خودم کنار بیایم.

شیوا جان،
عزیزم!
هیچ فکر نمی کردم که روزی بیاید و من به حس کسانی دچار شوم که روایت حالشان را تنها در سریال های سرسری تلویزیونی و یا فیلم های پرسوز و گداز ژانر دفاع مقدس دیده بودیم و از حدود سه-چهار سال قبل به این طرف، دیگر عکس العملی جز ریشخند کردن این فضاسازی های غلو شده، چیزی از خود بروز نمی دادیم. روایت رزمندگان بجا مانده از سنگرهایی که سالها درش خالصانه جنگیده بودند و حالا با مرور اسامی دوستان و عزیزان شهید یا جانبازشان، حسی جزء حسرت شهادت، یا خجالت سلامت خود نداشتند و ساعت های متمادی هر روزشان را با
یاد یاران، اشک می ریختند و شرمنده این عافیت تلخشان بودند.

شیوا جان!
نمی دانم که چقدر توانسته ام افاده معنا کنم، اما امید این دارم که به درکی حداقلی از حال و هوای من رسیده باشی و بدانی، با اینکه امروز بالای
ده ماه است که روز و شب خود را با فکر و ذکر مقاومت، شرکت در اجتماعات خیابانی و البته تنظیم راهکارهای مبارزاتی و یا شاید استقامتی، در خانه و پای کامپیوتر و اینترنت و شاید گاه، پای دیوارهای سفید خیابان های خلوت گذرانده ایم و نه اسیر در پشت میله هایی ملموس زندان که زیر فشار دیوارهای شهر بوده ایم و لحظه ای از غم و دلسوزی و حتی اشک ریزی، برای عزیزان پرپر شده مان در خیابان ها و شکنجه گاه ها غافل نبوده ایم، اما همه این ها نتوانسته ذره ای از دلواپسی هایمان برای یکی یکی شما کم کند.

شیوا جان،
عزیزم!
یادت می آید که روزی شعارهایمان آزادی بود و استقلال. اما امروز دیگر نمی دانم که این استقلال چقدر برایم اهمیت دارد و مطمئن نیستم که هنوز توان استقامت بر سر خواسته هایی این چنین آرمان گرا را در خود داشته باشم نمی دانم که این اعتراف چه برداشت هایی را در پی خواهد داشت. اما تو بدان شیوا که امروز نجات جان و سلامت تو و هنگامه، عاطفه و گودرز، احمد و بهمن، پیمان و ابولفضل و عبدالله، بیش از استقلال کشورمان، برایم اهمیت دارد

شیوا! دلم دیدن لبخند مریم را می طلبد که حتی شاید، اگر نه از ته قلب اما قطعا به خاطر دیدن روی پدر، اتفاق خواهد افتاد و امیدوارم که بتواند کمی از بار این شرم من بکاهد.

شیوا جان،
عزیزم! می خواهم صریح باشم از حس خودم با تو بگویم که ماه هاست صدایی از من و منها نشنیده ای و شاید ندانی که در این مدت چطور با بهانه و بی بهانه در خیابان ها رفتیم و باز با بهانه و بی بهانه با تندترین لحن ها در وبلاگ های خود پست گذاشته ایم و تمام تلاشمان این بوده که هر خبری هر چند مختصر از تو و دیگران را به هر نحوی، مکتوب و به صورت دست به دست و یا الکترونیکی و کامپیوتر به کامپیوتر، همه جا، هر جا که دستمان برسد، منتشر کنیم. اما با این حال، هرگز فکر نمی کنم که توانسته باشیم، درکی درست از شرایط چون تویی پیدا کرده باشیم.

شیوا جان، نمی دانم چرا؟ اما تو بدان که مدتیست لحظه ای از یاد آن جملۀ آزاردهنده همان سریال های تکراری فارق نمی شوم که
" چرا؟ ...چرا سعادت و شرافت شهادت و یا اسارت نصیب من نشد؟ "

و بعد دلم می خواهد که سر خدا بلند فریاد بکشم که " ایا واقعاً، این،... عدالته؟"

نمی دانم، اما تو بدان که تازه تلخ تر لحظه ایست که به باید به خود بقبولانم که قطعاً، بودن در یک چنین این جایگاه هایی لیاقتی را می طلبد
که در من نیست

0 نظرات:

ارسال یک نظر