ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

ما نوای تو می مانیم(سعید جلالی فر)


دیگر خیره نمی شوی به ابرها


راستش را بخواهی وقت تنگ است وابرها همیشه بی باران


در این هجمه صدا و سکوت داستان ضحاک را مرور می کنم


راستش را بگو آن گوشه دنج با مهدیه و عاطفه و هنگامه و بهاره و...از کجا آواز می خوانی


هنوز زمزمه طاقت بیار رفیق پر کرده است فضای ذهنت را


تو آن گوشه به چه خیره می شوی؟


من اینجا به دستبند تو می نگرم و هوای تو را می کنم


دستبند قرمز و آبیت


من عشق را برایت به امانت نگه داشته ام تا به وقت آزادی دوباره نثار مردمی کنی که از آن بی خبرند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

شیوا جان، عزیزم! ( سارا)


شیوا جان،
عزیزم!
سلام

امروز حدود 10 ماهی می شود که با ما حرفی نزدی و کامنت های کوتاه و بی نشان مرا در وبلاگت نخوانده‌ای؛ اما با وجود این فاصله زمانی، امروز می خواهم دلم را به دریا بزنم و از حسی غریب و جدید در خود با تو بگویم. با تویی که می دانم مطمئناً به حرفم نخواهی خندید و به واقع این تنها تویی که باید این حرف را بشنوی و البته در این میان، به این هم امید دارم که شاید، در نهایت، با تصور آرامش نگاهت، بتوانم کمی با خودم کنار بیایم.

شیوا جان،
عزیزم!
هیچ فکر نمی کردم که روزی بیاید و من به حس کسانی دچار شوم که روایت حالشان را تنها در سریال های سرسری تلویزیونی و یا فیلم های پرسوز و گداز ژانر دفاع مقدس دیده بودیم و از حدود سه-چهار سال قبل به این طرف، دیگر عکس العملی جز ریشخند کردن این فضاسازی های غلو شده، چیزی از خود بروز نمی دادیم. روایت رزمندگان بجا مانده از سنگرهایی که سالها درش خالصانه جنگیده بودند و حالا با مرور اسامی دوستان و عزیزان شهید یا جانبازشان، حسی جزء حسرت شهادت، یا خجالت سلامت خود نداشتند و ساعت های متمادی هر روزشان را با
یاد یاران، اشک می ریختند و شرمنده این عافیت تلخشان بودند.

شیوا جان!
نمی دانم که چقدر توانسته ام افاده معنا کنم، اما امید این دارم که به درکی حداقلی از حال و هوای من رسیده باشی و بدانی، با اینکه امروز بالای
ده ماه است که روز و شب خود را با فکر و ذکر مقاومت، شرکت در اجتماعات خیابانی و البته تنظیم راهکارهای مبارزاتی و یا شاید استقامتی، در خانه و پای کامپیوتر و اینترنت و شاید گاه، پای دیوارهای سفید خیابان های خلوت گذرانده ایم و نه اسیر در پشت میله هایی ملموس زندان که زیر فشار دیوارهای شهر بوده ایم و لحظه ای از غم و دلسوزی و حتی اشک ریزی، برای عزیزان پرپر شده مان در خیابان ها و شکنجه گاه ها غافل نبوده ایم، اما همه این ها نتوانسته ذره ای از دلواپسی هایمان برای یکی یکی شما کم کند.

شیوا جان،
عزیزم!
یادت می آید که روزی شعارهایمان آزادی بود و استقلال. اما امروز دیگر نمی دانم که این استقلال چقدر برایم اهمیت دارد و مطمئن نیستم که هنوز توان استقامت بر سر خواسته هایی این چنین آرمان گرا را در خود داشته باشم نمی دانم که این اعتراف چه برداشت هایی را در پی خواهد داشت. اما تو بدان شیوا که امروز نجات جان و سلامت تو و هنگامه، عاطفه و گودرز، احمد و بهمن، پیمان و ابولفضل و عبدالله، بیش از استقلال کشورمان، برایم اهمیت دارد

شیوا! دلم دیدن لبخند مریم را می طلبد که حتی شاید، اگر نه از ته قلب اما قطعا به خاطر دیدن روی پدر، اتفاق خواهد افتاد و امیدوارم که بتواند کمی از بار این شرم من بکاهد.

شیوا جان،
عزیزم! می خواهم صریح باشم از حس خودم با تو بگویم که ماه هاست صدایی از من و منها نشنیده ای و شاید ندانی که در این مدت چطور با بهانه و بی بهانه در خیابان ها رفتیم و باز با بهانه و بی بهانه با تندترین لحن ها در وبلاگ های خود پست گذاشته ایم و تمام تلاشمان این بوده که هر خبری هر چند مختصر از تو و دیگران را به هر نحوی، مکتوب و به صورت دست به دست و یا الکترونیکی و کامپیوتر به کامپیوتر، همه جا، هر جا که دستمان برسد، منتشر کنیم. اما با این حال، هرگز فکر نمی کنم که توانسته باشیم، درکی درست از شرایط چون تویی پیدا کرده باشیم.

شیوا جان، نمی دانم چرا؟ اما تو بدان که مدتیست لحظه ای از یاد آن جملۀ آزاردهنده همان سریال های تکراری فارق نمی شوم که
" چرا؟ ...چرا سعادت و شرافت شهادت و یا اسارت نصیب من نشد؟ "

و بعد دلم می خواهد که سر خدا بلند فریاد بکشم که " ایا واقعاً، این،... عدالته؟"

نمی دانم، اما تو بدان که تازه تلخ تر لحظه ایست که به باید به خود بقبولانم که قطعاً، بودن در یک چنین این جایگاه هایی لیاقتی را می طلبد
که در من نیست

برای دوست عزیز در بندمان شیوا نظر آهاری (علی پیوندی)


چه زود گذشت بر ما و چه سخت گذشت بر تو که میدانم درآن محبس که هر روزش به اندازه یک عمر طول میکشد ...انگار همین دیروز بود که خبر در گذشت آیت الله منتظری را به من دادی و گفتی که برای مراسم به قم میروی . مثل همیشه میدانستی و میدانستیم که رفتنت و رفتنمان بی خطر نیست ولی .....رفتی و رفتیم....... یادم می آید که پیش از رفتن، تو را نصیحت کردم که نیایی و تو مثل همیشه با لبخند معنا دارت گفته مرا تایید کردی.....لبخندی که معنایش راهر دو خوب می دانستیم.... یادم نمیرود که وعده دیدارمان در قم بود.......پای مزار.......و تو نیامدی.........نگذاشتند که بیایی....... ترسیدند از آمدنت.....ترسیدند که نکند بیایی و باز گزارشی بنویسی از آنچه که آنجا اتفاق می افتد، ترسیدند از قلمت که صادقانه وقایع را می نگارد، ترسیدند بیایی و باز به دنبال حق پایمال شده ای بگردی، ترسیدند از اینکه با کلامت راز ناگفته ای را بر ملا سازی، ترسیدند از اینکه باز در کوچه های غبارآلود ریاکارانه این شهر صحبت از صداقت و درستی بکنی، ترسیدند از اینکه نکند باز حقوق بشریت را به هم نوع گوشزد کنی و بازگویی قصه های ناگفته ات را ، ترسیدند از اینکه باز در گوشه ای به دنبال احقاق حق مظلومی از ظالمی باشی ............آری.............آنان باز ترسیدند از اینکه............ و تو بازماندی و نیامدی و و این نیامدنت چه بسیار طول کشید....بیش از 5 ماه است که میگذرد و تو همچنان در بندی، بندی که هر چند دیوارهای سر به فلک کشیده اش عظمت خود را به رخ دربند شدگانش میکشد ولی در برابر اراده آهنین تو سر تعظیم فرود آورده است ، بندی که هرچند سکوت مرگ آورش هراس انگیز و حزن اندوه است ولی غوغای درون تو آن را به خروش درآورده است، هر چند همه چیز و همه کس دست به دست یکدیگر داده اند تا تو را به زانو درآورند ولی ایمان دارم که تو همچنان محکم و استوار در برابر ناملایمات ایستاده ای و هیچ نیرویی تاب مقابله با عظم و اراده فولادین تو را ندارد و مطمئن باش که تنها نبوده ای و نیستی و نخواهی بود و ما همیشه در کنار تو هستیم حتی اگر دیوارها به ظاهر بین ما فاصله بیندازد..................به امید آزادی.


ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

برای شیوا (صبا پرهام)


شیوای عزیز

تولدت مبارک

فراموشت نکردیم و نمی کنیم همانطور که بقیه فرزندان بیگناه و دربند ایران را فراموش نمی کنیم

با یاد تو شمع تولدت را فوت می کنیم

روزهای بدون تو سخت می گذرد (نازآفرین نظرآهاری)




امروز 20 خرداد 89 و بیست و ششمین سالگرد تولدت بود


اولین سالی که کنارمان نبودی واولین سالی که پشت دیوار های بلند اوین تولت را جشن گرفتی....

خواهرم با این روزهای بی پایان چه می کنی؟ با این انتظار کشنده و تمام حسرتت برای آزادی....

روزهای بدون تو سخت می گذرد....اما تو استوار بمان .عجیب دل تنگم برای تو و تمام لحظه های بودنت

خواهرم میلادت مبارک و چه زیباست امروز، روزی که تو آغاز شدی

شیوا جیا فرصت نشد تا بگویم دوستت دارم

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

حکمت وزش باد، رقصاندن برگ ها نیست ؛ امتحان ریشه هاست (شهرزاد کریمان)

شهرزاد کریمان،مادر شیوا نظر آهاری به مناسبت تولد 26 سالگی دختر دربندش؛ نامه ای نوشته و این روز را به او تبریک گفته است. شیوای 26 ساله که بیشتر روزهای 25 سالگی اش را در زندان اوین بوده است؛ اکنون در سلول های چند نفره بند 209 زندان اوین به سر می برد.

در این نامه که متن آن در اختیار سایت «تا آزادی روزنامه نگاران زندانی» قرار گرفته است، شهرزاد کریمان خطاب به دختر دربندش نوشته است:

حکمت وزش باد،رقصاندن برگ ها نیست ؛ امتحان ریشه هاست

دخترم، 20 خرداد یادآور شیرین ترین لحظه زندگی مان است چون تو نازنین پا به عرصه وجود نهادی.

از همان دوران کودکی کاملا مشخص بود که با کودکان هم سن خودت متفاوت بودی و هستی. چون کمتر کسی پیدا می شود که از خود،زندگی و شادی های آن گذشته و برای عدالت خواهی ،دفاع از حقوق انسان ها بهترین سال های جوانی اش را در زندان سپری کند.
عزیزم تمام 25 سالگی ات را در پشت میله های بی رحم زندان اوین گذراندی . از صمیم قلب آرزو می کنم این زندان، روزی به موزه تبدیل شود تا همگان ببینند که چه بر شما گذشت.

شیوا جان، در حالی قدم به 26 سالگی می گذاری که همچنان دربند 209 به خاطر گناه نکرده به سر می بری و ما امروز بدون حضور تو همراه با دوستان همیشگی ات تولدت را در خانه جشن می گیریم و از صمیم قلب آرزو می کنیم که دیگر هیچ کس را به خاطر آزاد اندیشی در بند نبینیم.


خواهرم، تولد رویاهایت مبارک (مسعود باستانی و مهسا امرآبادی)


مسعود باستانی، روزنامه نگار دربند و همسرش مهسا امرآبادی با نوشتن نامه ای به شیوا نظرآهاری، فعال حقوق بشر و روزنامه نگار، تولد او را تبریک گفتند و آزادی او را از خداوند خواستار شدند.

متن این نامه که در اختیار سایت «تا آزادی روزنامه نگاران زندانی» قرار داده شده است، به شرح زیر است:


خواهرم تولدت مبارک


شیوا جان اکنون تو دربند هستی برای آنکه حقوق بشر برای تو واقعا حقوق بشر بود، خارج از همه ضوابط و طبقه بندی های اقتصادی و مرزبندی های سیاسی.

شاید تو الان دربند هستی زیرا هر بار و پس از هر نوبت که دانشجویان و فعالان دانشجویی راهی زندان می شدن، شیوا نظرآهاری نخستین کسی بود که برای آنان دلسوزی می کرد و پیگیر سرنوشت آنان می شد.

شاید تو الان در زندان هستی به خاطر اینکه پس از آزادی در تابستان گذشته نتوانستی دربند بودن بسیاری از دوستانت را فراموش کنی و به راحتی آنان را از یاد ببری و به زندگی بی دردسرانه ادامه دهی.

شاید تو الان دربند هستی به خاطر اینکه در طول این همه مدت نتوانستی از ایران خداحافظی کنی و در ایران و دربند بودن را را به زندگی برون مرزی ترجیح دادی.

ای کاش آن روز که از راه دور تو را در زندان اوین و پشت کابین ملاقت دیدم، پیشاپیش تولدت را تبریک می گفتم اما مطمئن باش که رویاهایت هم تولد یافته اند.

سال های پیش دائما دغدغه حقوق بشر و نقض حقوق بشر را داشتی اما اکنون اگرچه شیوا در زندان است اما بسیاری از افراد رویاهای او را باور کرده اند و همه با هم نقض حقوق بشر در زندان و خارج از زندان را دنبال می کنند.

شاید الان تو دربند هستی چرا که اغلب زندانیان سیاسی در زندان اوین و رجایی شهر با نام شیوا نظرآهاری آشنا هستند و در گوشه دفتر هرکدام شانشماره تلفنت است و گه گاه ساعت ها به درد و دل هایشان گوش می دادی.

خودت گفتی که از حقوق همه زندانیان، حتی آنان که روش و مسلکشان را قبول نداری، دفاع می کنی و بزرگترین جرم تو کنار گذاشتن تبعیض میان زندانیان بود، پدیده ای که امروز با وجود زندانی شدن تو به وقوع پیوسته و آن از تلاش ها و فداکاری های تو است. اکنون همه برای آزادی فعالان سیاسی، روزنامه نگاران و حقوق بشرخواهان تلاش می کنند.

حالا دیدی! دیدی که رویاهایت متولد شده اند و اندیشه های شیوایت به بار نشسته است.

خواهرم تولدت مبارک. حتی اگر پشت دیوارهای بند 209 اوین برگزاری این جشن برایت سخت باشد اما با خوشحالی می توانم به تو بگویم که بنشین و تولد رویاهایت را جشن بگیر.


خواهرم، تولد رویاهایت مبارک

مسعود باستانی، مهسا امرآبادی

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

برای خواهرم شیوا در سالروز تولدش(نازنین)


خواهرم تولدت مبارک



چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس


و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن


و چه اندازه شیرین است امروز


روز میلاد تو


روزی که تو آغاز شدی


خواهرم میدانم که دربند بودن در سالروز تولد چه درد عذاب آوریست با این که هرگز تجربه اش نکردم


خواهرم نکند این دوری اجباری کوچکترین خدشه ای به قلب و روح بزرگ و مهربانت وارد کند نکند که زیر این همه فشار کمر خم کنی


خواهرم استقامت تنها واژه ای است که لحظه های غریب را ممکن می سازد


قلب و روح پر مهرت را برایمان همینطور سالم حفظ کن


بیست خرداد سالروز تولد توست و تحمل نبودنت در میان ما زجر آور تر از هر چیز دیگری است


به امید روزی زیبای آزادی تو


نازنین



89/3/20

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

امیدوارم به فردایی که تو می آیی نازنینم (سمانه موسوی)


شیوای نازنینم روزی که برایت نوشتم باورم نمیشد که اینهمه مدت آنرا نخوانی. باورم نمیشد این همه مدت هنوز در زندان باشی. میدانم که هنوزهم خوش باورم به قانونی که اجرایش کنند و تو رها شوی.

نمیدانم کی میشود که آدم شوم و چشمانم را خوب باز کنم و آنچه می بینم را باور کنم. باید باور کنم که قرار است زندانهای این مملکت دربست اختصاص داده شود تنها به شیواهایی که به واضح ترین و صریح ترین شکل ممکن سراغ حق و حقوق این مردم را میگیرند. باید آدم شوم و بفهمم که اصلا گفتن کلمه «حق» هم جرم است چه رسد به خواستن اش. حق تنها و تنها در انحصار آنهاست. البته نوع اش فرق دارد با حقی که ما میشناسیم. حق منحصر به آنها نوعی از حق است که «قدرت» آنرا برایشان به ارمغان آورده !!!


آخ شیوا، نمیدانی که چقدر دلم میخواست کسی از این کابوس بیدارم میکرد، یک لیوان آب دستم میداد و میگفت بخور تا حالت جا بیاد. خواب دیدی. نگران نباش. همه چی امن و آرامه...

اما با وجود همه این دردها، این امید است که ما آدمها را زنده نگه میدارد. ما هم میخواهیم زنده باشیم هیچ، زندگی هم بکنیم .

این حس امید، عجب حس سمجی است! دست از سرم برنمیدارد. برای همین امیدوارم به روزهای خوب، که یک روز خوبش همان روز رهایی توست، شیوای مهربانم ... امیدوارم به فردایی که تو می آیی نازنینم.


ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

برای دخترم شیوا(شهرزاد کریمان)



دخترم،گویی رسم دنیا بر این شده که انسانها را به جرم آزادی خواهی و انسان دوستی در بند می کنند و تو نیز به این جرم بیش از 6 ماه است که در زندان به سر می بری و من به عنوان مادر به وجود نازنینت افتخار می کنم،چون همیشه جزءبهترین ها بودی و هستی ..........
دخترم زمانی که برای گرفتن مدرکت به دانشگاه مراجعه کردم تمامی مسئولین به من برای داشتن دختر بردباری همچون تو تبریک گفتن و دعا کردن که هیچ کس به جرم انسان دوستی و عدالت خواهی دربند نباشد ..........
و حال من با صدای بلند از صمیم قلب فریاد میزنم که شیوا در دامن من پرورش یافته و اگر قرار باشد کسی در زندان به سر ببرد من هستم نه شیوا
پس مرا دربند کنید و فرزندم را آزاد...........
مادرت
شهرزاد کریمان
8/3/89

برای دختر عزیزم (محمد نظرآهاری)



برای یک پدر درد بزرگیست که دخترش بی آن که گناهی مرتکب شده باشد در زندان به سر ببرد و نتواند برایش کاری انجام بدهد
از نظر من گناه شیوا دوست داشتنیست زیرا او برایش حقوق افراد بسیار مهم است و باید به او احترام گذاشت
شیوا همیشه می گفت انسان قبل از آنکه مرتکب گناهی شود انسان است پس نباید حقوق او را نادیده گرفت
زیرا روح انسان بسیار بزرگ و لطیف است و باید قبل از هر چیز مورد محبت قرارگیرد
گناه تو دخترم دفاع از حقوق بشر است
پدرت
محمد نظرآهاری
89/3/8

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

برای شیوا -بخش اول (سعید کلانکی)


پاییز سال 1381

دخترکی آرام مقابل درب دادگاه انقلاب

پرسیدم: اسمت چیست؟

گفت: شیوا نظرآهاری

پرسیدم: جرمت چیست؟

گفت:همدردی با قربانیان 11 سپتامبر , شمع روشن کردن.

دویست هزار تومان جریمه داده بودی و چند روزی را هم سلول های انفرادی بازداشتگاه 240 زندان اوین را تحمل کرده بودی.

یادت هست؟

از آن روز بود که شناختمت!

پاییز سال 1382

کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی

با هم بودیم!

یادت هست؟

هانیه هم بود , چند نفر دیگر هم

هفت سین آزادی.

اسفند ماه 1382

خانه به خانه می رفتیم به دیدار خانواده زندانیان سیاسی.

آقا!خانم! عزیزانتان در لحظه تحویل سال تنها نیستند, به دیدارشان می رویم , با فاصله یک دیوار.

چه کسی می داند که اگر همراهی تو نبود شاید ما در میان راه نا امید می شدیم و عطای هفت سین را به لقایش می بخشیدیم.

یادت هست؟

اما تو بودی , دخترک آرام و مهربان ,رفیق خوب قدیمی!

شب قبل از حضور برف می بارید ,آسمان زمین را سفیدپوش کرده بود.

نا امید از برگزاری هفت سین تلفن زدم.

شیوا چه کنیم؟برف می آید.

کفتی می رویم حتی اگر سنگ ببارد!زندانیان را تنها نخواهیم گذاشت!

در گرگ و میش صبح آن روز ما آمدیم و همه آمدند.

اولین نفر بودی , که در مقابل زندان اوین حضور داشتی و هفت سین را چیده بودی.

چه با شکوه بود آن لحظات تحویل سال.

یادت هست؟

و من هرگز ماه آخر زمستان 1382 را فراموش نمی کنم ,

حضور تو را فراموش نمی کنم ,

مهربانی و آزادگیت را فراموش نمی کنم.

شیوای عزیزم.

ادامه دارد...

این دلتنگی را فقط برای تو میگویم شیوا (صبا پرهام)


این دلتنگی را برای تو می گویم شیوا

برای تو می گویم که به راستی چه بی لطف است مهمانی که میزبان غایب بزرگ آن باشد.به عادت هرشب قدم بر خانه مجازیت می گذارم و دریچه ای که به نامردی بر تو و هزارانی چون تو بسته اند , من به رسم آزادی می گشایم .به یکباره می گشایم قفل تمام فیلترها و می گشایم دریچه خانه ات را که در آن سفره ای بی منت بر همه گشوده ای از آن کودک فال فروش و بی خانمان گرفته تا عاطفه و ضیا و سعید و...........می گشایم این پنجره ها را ; تا تو بدانی حال مرا و هزارانی چون مرا که گرچه به ظاهر آزاد و بیرون نشسته ایم اما به راستی آشفته حالیمان کم از آنچه تو برای سعید و عاطفه و ...........نوشته ای نبوده و نیست.

اگرچه دستانم ناتوانند از گشودن درب بسته سلولت , اما همچنان امیدوار و بی تاب دیدارت که هرروز می گشایند پنجره خانه مجازیت را ,شاید که دوباره باز ببینند دیدار آشنا را.

بود آیا که در میکده ها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند

اگر از دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر دا بگشایند

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

خواهر آزاده ام(شهره نظرآهاری)



امروز1/خرداد/89 است و تو هنوز بعد از گذشت 153 روز همچنان دربندی!
شیوای عزیزم، در روزگاری که عشق به هم نوع جرم است و انسان دوستی گناه تلقی می شود تو تمام وجودت را وقف کمک به انسان ها نمودی برای کودکان کار خاله شیوا بودی و درس عشق و ایثار را به آن ها آموختی............
شیوا جان این روزها اگر چه سخت،ولی می گذرد و ایمان دارم که تو در پیشگاه حضرت حق رو سفید خواهی بود چون برای دوست داشتن انسان ها مرزی قائل نیستی با وجود اینکه در یک سال گذشته تنها سه ما آزاد بودی اما هرگز شکایتی نکردی و هر بار که در ملاقات میبینمت از تو روحیه می گیرم،چنان که دیروز در یادداشتهایت خواندم:
(هنگام نا امیدی به یاد بیاور که تاریکترین ساعت شب نزدیکترین لحظه به طلوع خورشید است)
آری عزیزم اندکی صبر، سحر نزدیک است
به امید روزی که هیچ انسان آزاده ای چون تو در زندان نباشد

خواهرت شهره
1/خرداد/1389

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

تا آزادی(...)


شیوا نظر آهاری را هرگز از نزدیک ندیده ام. هیچگاه با او آشنایی نداشته ام و اصولا از وجود چنین موجودی در دنیا بی خبر بودم! تنها نقطه اتصال من با او 6 تکه فیلم کوتاه دانلود شده از یوتیوب می باشد که همین اندک نیز برای حس یک روح بزرگ و یک صداقت زلال و یک رفاقت ناب کافی می باشد. از آن زمان پیوندی ناگسستنی و ناخودآگاه همراه باعذاب وجدان و احساس دینی بس بزرگ بر روح و روانم سنگینی می کند. هیچگاه خود را در حد او ندیده و اندکی از شهامت و استقامت و آزادگی او را در خود نمی یابم. ولی معنای رفاقت و با مرام بودن را به خوبی درک می کنم. می دانم حس تا انتها همراه بودن چه نیروی شگرف و روح پاکی را می طلبد. می دانم آزاد اندیشی و بیان حق و حقیقت از توان هر کسی بر نمی آید. و نهایتا می دانم که من در حدی نیستم که بتوانم کار زیادی برای او که ماههاست در بند می باشد انجام دهم ، حتی آنقدر هم بزرگ نیستم که صدایم جایی منعکس شود و صدای بشردوستی و پاکی او را به گوش بی خبران برسانم. از این روی با خود عهد کرده ام تا زمانیکه وجدانم به آرامش نرسیده است او را تنها نگذارم. نمی دانم چگونه ولی سعی خود را می کنم. اینکه حتی به اندازه ذره ای موفق خواهم بود یا نه را نیز نمی دانم . ولی می دانم که راه خود را کم کم نمایان خواهد ساخت. دلم می خواهد شیوا بداند که اگر او می گوید “من عاطفه ام ، مرا هم در یند کنید.” هستند کسانیکه با تمام وجود بگویند :” ما شیوا هستیم، ما را هم در بند کنید.”
در انتها باید بگویم نمی دانم روال این وبلاگ چگونه پیش خواهد رفت. می دانم که به سیاست کاری نداریم ولی تمام سعی ام را خواهم کرد تا شیوا و افکار بشردوستانه او را (که در حد درک خیلی ها نمی باشد و اصولا و منطقا از فهم آن عاجز هستند) بسط دهم. اولین پست این وبلاگ زمانی انتشار می یابد که مدت زمان زیادی به دادگاه شیوا(2خرداد 1389) باقی نمانده است.نمی دانم که دادگاه او واقعا محلی خواهد بود برای ستاندن داد او ، یا بیدادگاهی خواهد بود برای به بند کشیدن انسانیت و شرافت انسانی. آرزو می کنم که خدای بزرگ ثابت کند که در نبرد بین انسانیت و شقاوت این انسانیت است که پیروز صحنه را ترک می کند.

برگرد شیوا ما جایی همین دور و برها منتظرت هستیم(زینب پیغمبرزاده)


برگرد شیوا، ما "جایی همین دور و برها" منتظرت هستیم (زینب پیغمبرزاده)


از آخرین باری که دیدمت ماه ها می گذرد. چند وقتی بود از زندان آزاد شده بودی که بازهم در ایستگاه متروی توپخانه در آغوشت گرفتم. مثل همیشه صبور و محکم بودی. پرسیدی که چه کار می کنم. گفتم که همین دور و برهام. از سال ها پیش که شناختمت همیشه همین طور بود. بیشترمان "جایی همین دور و برها" بودیم. جایی میان همه روزمرگی هایمان می خواستیم دنیا را هم تغییر بدهیم. اما تو هیچ فرصتی را برای اعتراض به نقض حقوق بشر از دست نمی دادی. زندانیان سیاسی، دانشجویان، زنان و کودکان، هیچ کدامشان را فراموش نمی کردی. اندیشه، دین و عمل افراد را بهانه نمی کردی برای دفاع نکردن از حقوق اولیه انسانها. می دانم حتی پشت آن دیوارهای بلند هم روزنه ای پیدا می کنی که تا نقبی به سوی نور بزنی.

تمام شهر را زیرپا می گذاشتی تا کودک کاری را در اغوش بگیری، مادر داغداری را تسلا دهی یا در تجمعی آزادی را فریاد بزنی. گاهی شب ها که از سرکار برمی گشتی می دیدمت. روی صندلی نشسته بودی یا از دستگیره واگن آویزان شده بودی، فرقی نمی کرد، صدایت که می کردم سرت را از روی دفتر لغت زبانت بلند می کردی و می گفتم: "خرخون." نیمه شب ها آنلاین می ماندی، تا جلوی اعدامی را بگیری یا زندانی ای را آزاد کنی. فکر می کردم این همه انرژی را از کجا می آوری؟

هنوز هم به ایستگاه توپخانه که می رسم ناخودآگاه نگاهم میان جمعیت می چرخد، شاید دوباره برایم دست تکان دادی. شاید بازهم با هم روی صندلی های ایستگاه نشستیم و از آرزوهایمان گفتیم. برگرد شیوا من جایی همین دور و برها می مانم شاید نگاهت در هیاهوی چند متر زیر زمین، باز هم از امید بگوید

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

...(احمد راد)


.... سلام به همکار عزیزمان خانم شیوا نظر آهاری
آرزومند سلامتی ات هستم هر جا که هستی
شیوای عزیز خودت این را نیک می دانی که تلاش در راه اعتلای میهن سختی های خودش را دارد . و نیک تر میدانی که اینکار برای خانم ها در این شرایط در کشورمان سخت تر !! اما همه اینها به شیرینی اطلاع رسانی درست و شفاف سازی امور و روشنگری اذهان عمومی به مسایلی که دورو برشان می گذرد آیا نمی ارزد ؟؟ که حتمأ می ارزد _ چه کسی آنرا درک کند و چه از فهمیدنش عاجز باشد .... بگذریم که این گاه گاه این سخنان نیست و تو مدت مدیدیست گرفتار !! اینک که به مدد برخی دوستانمان پنجره ای باز شده است تا به همه گان بگوییم که تو هیچ گناهی نداری ودغدغه ات تنها آبادانی و آزادی و سرفرازی میهنت بوده ولا غیر .... بدین سبب از همین جا به عنوان یک همکار مطبوعاتی و یک ایرانی دلسوز میهن اعلام می کنم که شیوا نظر آهاری فقط و فقط یک همکار رسانه ایست وبه هیچ وجه انگ ارتباط با سازمان های سیاسی خارج از ایران به وی نمی چسبد .... در پایان ضمن آرزوی مجدد سلامتی ات از درگاه حی قادر سبحان خواستار رهایی از اسارتت نیز هستم و رجای واثق دارم بزودی تو را در میان آغوش گرم مردم قدرشناس ایران زمین خواهیم دید ....
کوالا لامپور _ مالزی .... احمد راد

دختر مقاوم ایران زمین (علی کلایی)


روزهای و شبهای بیدار بودن و کار کردنهایت به خیر. آن روزگاری که با عشق به حقوق انسانها تمام تلاشت را می کردی تا حقی از انسانی پایمال نشود. آن روزهایی که تمام نصیحتهای مصلحت اندیشان را نادیده گرفتی برای مبارزه برای برابری و آزادی همه انسانها.

و امروز در بندی. در بند شیادان که حتی جسارت بردنت به بند عمومی را هم ندارند. زیرا می دانند شیوا در بند هم یک مبارز حقوق بشری است. در شب رحلت پدر حقوق بشر نیم قرن معاصر ایران به بندت بردند. در قفست کردند. زجرت دادند که از آرمانت دست برداری اما برنداشتی و من باور نمی کنم نقل قولها واقعیت داشته باشد و دختر مقاوم ایران زمین موضع غیر حقوق بشری بگیرد. این محال است که شیوای ما همان شیوای ایستاده بر آرمانی است که می شناختیم.

و هنوز در بندی. مدعیانی که متخلص به نامهای عزیزاند بدانند که در زندان نیز نه ایشان زندان بان و شیوا و شیواها زندانی که شیوا و شیواها آزادند و این مدعیان دروغین زندانی جهل و بی خردی خویش اند.

امروز بیش از 5 ماه است که در بند جهل و جور زمانه ای. اما بدان خواهرم! این بند پیدار نیست. صبح رهایی نزدیک است و شاهین برابری و آزادی همه ایران در انتظار به آغوش کشیدن این ملک اهورایی است. صبح نزدیک است و نور در حال تابیدن. چه کوردلان بخواهند و چه نخواهند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

به شيوا و امثال وي (فرانك جواهري)


به شیوا و امثال او
من نمی فهمم ،کدام انسان عاقلی وقت و زندگیش را می گذارد تا خبر، به مردم تحویل دهد؟ مردم خبر می خواهند چه کار؟ دورو بر ما که همه چیز خوب است. هوا عالی است تازه سری جدید جومونگ هم شروع شده! اخر یکی نیست .به شما بگوید، نمی گذارند دانشگاه بروی ؟نمی گذارند نفس بکشی ؟نمی گذارند کار کنی؟... خوب عیبی ندارد!به چیز های خوب فکر کن یا یک راه حل بهتر،اصلا فکر نکن. از طرفی مگر نمی دانی اکر کسی در محلی فکر کند انجا زلزله می اید ؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

من شیوا هستم مرا در بند کنید

اینجا وبلاگیست برای گذاشتن پیام هایی که مخاطبش شیوا نظرآهاری می باشد.
شیوا نظرآهاری دبیر کمیته گزارشگران حقوق بشر بیش از 5 ماه در بند 209 می باشد.
برای ثبت پیام های خود نوشته هایتان را به آدرس
manshivahastam@gmail.com
بفرستید.
به امید ایرانی آزاد.