ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

ما نوای تو می مانیم(سعید جلالی فر)


دیگر خیره نمی شوی به ابرها


راستش را بخواهی وقت تنگ است وابرها همیشه بی باران


در این هجمه صدا و سکوت داستان ضحاک را مرور می کنم


راستش را بگو آن گوشه دنج با مهدیه و عاطفه و هنگامه و بهاره و...از کجا آواز می خوانی


هنوز زمزمه طاقت بیار رفیق پر کرده است فضای ذهنت را


تو آن گوشه به چه خیره می شوی؟


من اینجا به دستبند تو می نگرم و هوای تو را می کنم


دستبند قرمز و آبیت


من عشق را برایت به امانت نگه داشته ام تا به وقت آزادی دوباره نثار مردمی کنی که از آن بی خبرند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

شیوا جان، عزیزم! ( سارا)


شیوا جان،
عزیزم!
سلام

امروز حدود 10 ماهی می شود که با ما حرفی نزدی و کامنت های کوتاه و بی نشان مرا در وبلاگت نخوانده‌ای؛ اما با وجود این فاصله زمانی، امروز می خواهم دلم را به دریا بزنم و از حسی غریب و جدید در خود با تو بگویم. با تویی که می دانم مطمئناً به حرفم نخواهی خندید و به واقع این تنها تویی که باید این حرف را بشنوی و البته در این میان، به این هم امید دارم که شاید، در نهایت، با تصور آرامش نگاهت، بتوانم کمی با خودم کنار بیایم.

شیوا جان،
عزیزم!
هیچ فکر نمی کردم که روزی بیاید و من به حس کسانی دچار شوم که روایت حالشان را تنها در سریال های سرسری تلویزیونی و یا فیلم های پرسوز و گداز ژانر دفاع مقدس دیده بودیم و از حدود سه-چهار سال قبل به این طرف، دیگر عکس العملی جز ریشخند کردن این فضاسازی های غلو شده، چیزی از خود بروز نمی دادیم. روایت رزمندگان بجا مانده از سنگرهایی که سالها درش خالصانه جنگیده بودند و حالا با مرور اسامی دوستان و عزیزان شهید یا جانبازشان، حسی جزء حسرت شهادت، یا خجالت سلامت خود نداشتند و ساعت های متمادی هر روزشان را با
یاد یاران، اشک می ریختند و شرمنده این عافیت تلخشان بودند.

شیوا جان!
نمی دانم که چقدر توانسته ام افاده معنا کنم، اما امید این دارم که به درکی حداقلی از حال و هوای من رسیده باشی و بدانی، با اینکه امروز بالای
ده ماه است که روز و شب خود را با فکر و ذکر مقاومت، شرکت در اجتماعات خیابانی و البته تنظیم راهکارهای مبارزاتی و یا شاید استقامتی، در خانه و پای کامپیوتر و اینترنت و شاید گاه، پای دیوارهای سفید خیابان های خلوت گذرانده ایم و نه اسیر در پشت میله هایی ملموس زندان که زیر فشار دیوارهای شهر بوده ایم و لحظه ای از غم و دلسوزی و حتی اشک ریزی، برای عزیزان پرپر شده مان در خیابان ها و شکنجه گاه ها غافل نبوده ایم، اما همه این ها نتوانسته ذره ای از دلواپسی هایمان برای یکی یکی شما کم کند.

شیوا جان،
عزیزم!
یادت می آید که روزی شعارهایمان آزادی بود و استقلال. اما امروز دیگر نمی دانم که این استقلال چقدر برایم اهمیت دارد و مطمئن نیستم که هنوز توان استقامت بر سر خواسته هایی این چنین آرمان گرا را در خود داشته باشم نمی دانم که این اعتراف چه برداشت هایی را در پی خواهد داشت. اما تو بدان شیوا که امروز نجات جان و سلامت تو و هنگامه، عاطفه و گودرز، احمد و بهمن، پیمان و ابولفضل و عبدالله، بیش از استقلال کشورمان، برایم اهمیت دارد

شیوا! دلم دیدن لبخند مریم را می طلبد که حتی شاید، اگر نه از ته قلب اما قطعا به خاطر دیدن روی پدر، اتفاق خواهد افتاد و امیدوارم که بتواند کمی از بار این شرم من بکاهد.

شیوا جان،
عزیزم! می خواهم صریح باشم از حس خودم با تو بگویم که ماه هاست صدایی از من و منها نشنیده ای و شاید ندانی که در این مدت چطور با بهانه و بی بهانه در خیابان ها رفتیم و باز با بهانه و بی بهانه با تندترین لحن ها در وبلاگ های خود پست گذاشته ایم و تمام تلاشمان این بوده که هر خبری هر چند مختصر از تو و دیگران را به هر نحوی، مکتوب و به صورت دست به دست و یا الکترونیکی و کامپیوتر به کامپیوتر، همه جا، هر جا که دستمان برسد، منتشر کنیم. اما با این حال، هرگز فکر نمی کنم که توانسته باشیم، درکی درست از شرایط چون تویی پیدا کرده باشیم.

شیوا جان، نمی دانم چرا؟ اما تو بدان که مدتیست لحظه ای از یاد آن جملۀ آزاردهنده همان سریال های تکراری فارق نمی شوم که
" چرا؟ ...چرا سعادت و شرافت شهادت و یا اسارت نصیب من نشد؟ "

و بعد دلم می خواهد که سر خدا بلند فریاد بکشم که " ایا واقعاً، این،... عدالته؟"

نمی دانم، اما تو بدان که تازه تلخ تر لحظه ایست که به باید به خود بقبولانم که قطعاً، بودن در یک چنین این جایگاه هایی لیاقتی را می طلبد
که در من نیست

برای دوست عزیز در بندمان شیوا نظر آهاری (علی پیوندی)


چه زود گذشت بر ما و چه سخت گذشت بر تو که میدانم درآن محبس که هر روزش به اندازه یک عمر طول میکشد ...انگار همین دیروز بود که خبر در گذشت آیت الله منتظری را به من دادی و گفتی که برای مراسم به قم میروی . مثل همیشه میدانستی و میدانستیم که رفتنت و رفتنمان بی خطر نیست ولی .....رفتی و رفتیم....... یادم می آید که پیش از رفتن، تو را نصیحت کردم که نیایی و تو مثل همیشه با لبخند معنا دارت گفته مرا تایید کردی.....لبخندی که معنایش راهر دو خوب می دانستیم.... یادم نمیرود که وعده دیدارمان در قم بود.......پای مزار.......و تو نیامدی.........نگذاشتند که بیایی....... ترسیدند از آمدنت.....ترسیدند که نکند بیایی و باز گزارشی بنویسی از آنچه که آنجا اتفاق می افتد، ترسیدند از قلمت که صادقانه وقایع را می نگارد، ترسیدند بیایی و باز به دنبال حق پایمال شده ای بگردی، ترسیدند از اینکه با کلامت راز ناگفته ای را بر ملا سازی، ترسیدند از اینکه باز در کوچه های غبارآلود ریاکارانه این شهر صحبت از صداقت و درستی بکنی، ترسیدند از اینکه نکند باز حقوق بشریت را به هم نوع گوشزد کنی و بازگویی قصه های ناگفته ات را ، ترسیدند از اینکه باز در گوشه ای به دنبال احقاق حق مظلومی از ظالمی باشی ............آری.............آنان باز ترسیدند از اینکه............ و تو بازماندی و نیامدی و و این نیامدنت چه بسیار طول کشید....بیش از 5 ماه است که میگذرد و تو همچنان در بندی، بندی که هر چند دیوارهای سر به فلک کشیده اش عظمت خود را به رخ دربند شدگانش میکشد ولی در برابر اراده آهنین تو سر تعظیم فرود آورده است ، بندی که هرچند سکوت مرگ آورش هراس انگیز و حزن اندوه است ولی غوغای درون تو آن را به خروش درآورده است، هر چند همه چیز و همه کس دست به دست یکدیگر داده اند تا تو را به زانو درآورند ولی ایمان دارم که تو همچنان محکم و استوار در برابر ناملایمات ایستاده ای و هیچ نیرویی تاب مقابله با عظم و اراده فولادین تو را ندارد و مطمئن باش که تنها نبوده ای و نیستی و نخواهی بود و ما همیشه در کنار تو هستیم حتی اگر دیوارها به ظاهر بین ما فاصله بیندازد..................به امید آزادی.


ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

برای شیوا (صبا پرهام)


شیوای عزیز

تولدت مبارک

فراموشت نکردیم و نمی کنیم همانطور که بقیه فرزندان بیگناه و دربند ایران را فراموش نمی کنیم

با یاد تو شمع تولدت را فوت می کنیم

روزهای بدون تو سخت می گذرد (نازآفرین نظرآهاری)




امروز 20 خرداد 89 و بیست و ششمین سالگرد تولدت بود


اولین سالی که کنارمان نبودی واولین سالی که پشت دیوار های بلند اوین تولت را جشن گرفتی....

خواهرم با این روزهای بی پایان چه می کنی؟ با این انتظار کشنده و تمام حسرتت برای آزادی....

روزهای بدون تو سخت می گذرد....اما تو استوار بمان .عجیب دل تنگم برای تو و تمام لحظه های بودنت

خواهرم میلادت مبارک و چه زیباست امروز، روزی که تو آغاز شدی

شیوا جیا فرصت نشد تا بگویم دوستت دارم

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

حکمت وزش باد، رقصاندن برگ ها نیست ؛ امتحان ریشه هاست (شهرزاد کریمان)

شهرزاد کریمان،مادر شیوا نظر آهاری به مناسبت تولد 26 سالگی دختر دربندش؛ نامه ای نوشته و این روز را به او تبریک گفته است. شیوای 26 ساله که بیشتر روزهای 25 سالگی اش را در زندان اوین بوده است؛ اکنون در سلول های چند نفره بند 209 زندان اوین به سر می برد.

در این نامه که متن آن در اختیار سایت «تا آزادی روزنامه نگاران زندانی» قرار گرفته است، شهرزاد کریمان خطاب به دختر دربندش نوشته است:

حکمت وزش باد،رقصاندن برگ ها نیست ؛ امتحان ریشه هاست

دخترم، 20 خرداد یادآور شیرین ترین لحظه زندگی مان است چون تو نازنین پا به عرصه وجود نهادی.

از همان دوران کودکی کاملا مشخص بود که با کودکان هم سن خودت متفاوت بودی و هستی. چون کمتر کسی پیدا می شود که از خود،زندگی و شادی های آن گذشته و برای عدالت خواهی ،دفاع از حقوق انسان ها بهترین سال های جوانی اش را در زندان سپری کند.
عزیزم تمام 25 سالگی ات را در پشت میله های بی رحم زندان اوین گذراندی . از صمیم قلب آرزو می کنم این زندان، روزی به موزه تبدیل شود تا همگان ببینند که چه بر شما گذشت.

شیوا جان، در حالی قدم به 26 سالگی می گذاری که همچنان دربند 209 به خاطر گناه نکرده به سر می بری و ما امروز بدون حضور تو همراه با دوستان همیشگی ات تولدت را در خانه جشن می گیریم و از صمیم قلب آرزو می کنیم که دیگر هیچ کس را به خاطر آزاد اندیشی در بند نبینیم.


خواهرم، تولد رویاهایت مبارک (مسعود باستانی و مهسا امرآبادی)


مسعود باستانی، روزنامه نگار دربند و همسرش مهسا امرآبادی با نوشتن نامه ای به شیوا نظرآهاری، فعال حقوق بشر و روزنامه نگار، تولد او را تبریک گفتند و آزادی او را از خداوند خواستار شدند.

متن این نامه که در اختیار سایت «تا آزادی روزنامه نگاران زندانی» قرار داده شده است، به شرح زیر است:


خواهرم تولدت مبارک


شیوا جان اکنون تو دربند هستی برای آنکه حقوق بشر برای تو واقعا حقوق بشر بود، خارج از همه ضوابط و طبقه بندی های اقتصادی و مرزبندی های سیاسی.

شاید تو الان دربند هستی زیرا هر بار و پس از هر نوبت که دانشجویان و فعالان دانشجویی راهی زندان می شدن، شیوا نظرآهاری نخستین کسی بود که برای آنان دلسوزی می کرد و پیگیر سرنوشت آنان می شد.

شاید تو الان در زندان هستی به خاطر اینکه پس از آزادی در تابستان گذشته نتوانستی دربند بودن بسیاری از دوستانت را فراموش کنی و به راحتی آنان را از یاد ببری و به زندگی بی دردسرانه ادامه دهی.

شاید تو الان دربند هستی به خاطر اینکه در طول این همه مدت نتوانستی از ایران خداحافظی کنی و در ایران و دربند بودن را را به زندگی برون مرزی ترجیح دادی.

ای کاش آن روز که از راه دور تو را در زندان اوین و پشت کابین ملاقت دیدم، پیشاپیش تولدت را تبریک می گفتم اما مطمئن باش که رویاهایت هم تولد یافته اند.

سال های پیش دائما دغدغه حقوق بشر و نقض حقوق بشر را داشتی اما اکنون اگرچه شیوا در زندان است اما بسیاری از افراد رویاهای او را باور کرده اند و همه با هم نقض حقوق بشر در زندان و خارج از زندان را دنبال می کنند.

شاید الان تو دربند هستی چرا که اغلب زندانیان سیاسی در زندان اوین و رجایی شهر با نام شیوا نظرآهاری آشنا هستند و در گوشه دفتر هرکدام شانشماره تلفنت است و گه گاه ساعت ها به درد و دل هایشان گوش می دادی.

خودت گفتی که از حقوق همه زندانیان، حتی آنان که روش و مسلکشان را قبول نداری، دفاع می کنی و بزرگترین جرم تو کنار گذاشتن تبعیض میان زندانیان بود، پدیده ای که امروز با وجود زندانی شدن تو به وقوع پیوسته و آن از تلاش ها و فداکاری های تو است. اکنون همه برای آزادی فعالان سیاسی، روزنامه نگاران و حقوق بشرخواهان تلاش می کنند.

حالا دیدی! دیدی که رویاهایت متولد شده اند و اندیشه های شیوایت به بار نشسته است.

خواهرم تولدت مبارک. حتی اگر پشت دیوارهای بند 209 اوین برگزاری این جشن برایت سخت باشد اما با خوشحالی می توانم به تو بگویم که بنشین و تولد رویاهایت را جشن بگیر.


خواهرم، تولد رویاهایت مبارک

مسعود باستانی، مهسا امرآبادی